تبليغاتX
جدایی

جدایی

آشنایی یک اتفاق جدایی قانون طبیعت

تو به من خنديدی و نميدانستی

 

كه من با چه دلهره ای

 

سيب را از باغچه همسايه دزديدم

 

باغبان در پی من شد

 

دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلود نگاهی به من كرد

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتی و خش خش گام تو

 

سالهاست تكرار ميدهد آزارم

 

و من همچنان غرق اين پندارم

 

كه چرا باغچه ما سيب نداشت

"حميد مصدق"

نميدونم چرا شاعر حسرت ميخوره چرا خدا رو شكر نميكنه كه خونه اونا يه باغجه نداشت كه توش سيبم باشه چرا خدارو شكر نميكنه كه باغبون اون روز ديده كه اون سيب و كنده چرا خدارو شكر نميكنه كه دختر از ترس سيب و انداخته و رفته چرا فكر نميكنه ماندگاري اين شعر به خاطر اينكه نتونسته با دختري كه ازش خوشش اومده بوده دوست شه شايد اگه سيب مال خود پسر بود اگه همسايه نميديدش اگه دختر از ترس فرار نميكرد الان اين عشق پاك هم ديگه وجود نداشت شايدم تبديل شده بود به نفرت من خدارو شكر ميكنم كه اين اتفاق افتاد و اونا هيچ وقت ديگه نتونستن همو ببينن عاشق شدن خيلي راحته و اصلا سخت نيست عاشق موندن سخته و از اون سخت تر تظاهر به عاشق بودنه تظاهر به دوست داشتنه از تظاهر متنفرم تظاهر ديگه جائي براي صداقت نذاشته تو تظاهر گم شديم تو اين همه ترديد سالهاست كه ترديد شده همدممون شده تمام زندگيمون از همه خسته كننده تر عشقاي پوچ و تو خالي اين روزگاره كه خستم كرده يا بهتر بگم خستمون كرده عشقايي كه مثل آتش ميمونه ولي فقط چند هفته هنوز 1 ماه نشده ميفهميم كه ما فكر ميكرديم خوشبخترين عالميم از ما عاشق و معشوق تر تو دنيا نبوده  ديگه حتي ليلي و مجنونم قبول نداريم اصلا فرهاد كي بود شيرين كي بود؟ولي فكرمونم اشتباه بوده خسته شدم از اين همه اشتباه مگه ظرفيت آدم چقدره؟ تا كي؟تا كجا؟به چه قيمتي ؟

به قيمت از دست دادن تمام ارزشها و عقايدي كه كل عمرمونو صرف به دست آوردنشون كرديم خودمون تمام هستيمونو ميديم كه هويتمونو ازمون بگيرن خدايا التماست ميكنم از امروز به بعد منم بذار تو حسرت نداشتن سيب تو حسرت يه عشق پاك كه فكر ميكنم الان دقيقا تو اين همه حسرت دارم غرق ميشم خدايا اگه يه روز يكي ازم سيب خواست كمكم كن كه نتونم براش فراهم كنم راحتتر بگم كمكم كن ديگه هيچ وقت گرفتار اين عشقاي تو خالي نشم

 ممنونتم خدا جون

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:9  توسط دلداده  | 

يادته؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:59  توسط دلداده  | 

سراب

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
 
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
 
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
 
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
 
خنجري بر قلب بيمارم زدند
 
بي گناهي بودم و دارم زدند
 
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 
عشق اگر اينست ما رند مي شویم خوب اگر اينست ما بد مي شویم
 
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
 
 در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
 
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
 
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
 
نيستم از مردم خنجر بدست
 
بت پرستم بت پرستم بت پرست
 
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
 
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
 
طالعم شوم است باور مي کنم
 
من که با دريا تلاطم کرده ام
 
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 
قفل غم بر درب سلولم مزن
 
 من خودم خوش باورم گولم مزن
 
 من نمي گويم كه خاموشم مكن
 
 من نمي گويم فراموشم مكن
 
من نمي گويم كه با من يار باش
 
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
 
 گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
 
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 
عشق از من دورو پايم لنگ بود
 
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
 
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
 
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
 
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه
 
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:54  توسط دلداده  | 

نام بعضی نفرات

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد

قوتم می بخشد

ره می اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می آید از گرمی عالی دمشان

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جرئتم می بخشد

روشنم می دارد ...
و تویی آن نفرات

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:32  توسط دلداده  | 

دیوانه

گفت:می خوام یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه...

گفتم : کجا؟

گفت رو قلبت....

گفتم : می تونی؟

گفت: اره زیاد سخت نیست

گفتم: بنویس تا برای همیشه بمونه

یه خنجر برداشت...

گفتم: این چیه؟

گفت:هیسسسسسسسسس

ساکت شدم

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟

خنجر رو برداشت و با قسمت تیز اون نوشت

دوستت دارم دیوونه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:28  توسط دلداده  | 

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ورنه آخرین مصرع من

قافیه اش مردن بود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:42  توسط دلداده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:0  توسط دلداده  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:54  توسط دلداده  | 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود

او از همه نفرت داشت الا نامزدش روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند آن

روز روز ازدواجشان خواهد بود تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا

یک جفت چشم به دختر اهدا کند آنگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند

پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟دختر وقتی که دید پسر نابیناست

شوکه شد بنابر این در پاسخ گفت:متاسفم نمی تونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت از تخت دختر دور شد بعد رو به سوی دختر کرد

وگفت:بسیار خوب فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:7  توسط دلداده  | 

دوستی

دل من دیر زمانیست که می پندارد:

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است

آن که روا میدارد

جان این ساقه ی نازک را

دانسته

بیازارد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط دلداده  | 

کمکم کن

 قانون عشق: يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع

ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک

 چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با

 يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي

 ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده

بود ... و همه چيز از بين ميره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:39  توسط دلداده  | 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

می سپردم که مراقب باش

جنس این جام بلور است

پر از عشق و غرور است

مبادا ترک بردارد می شکند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:7  توسط دلداده  | 

بی نهایت

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت

بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:0  توسط دلداده  |