تو به من خنديدی و نميدانستی
كه من با چه دلهره ای
سيب را از باغچه همسايه دزديدم
باغبان در پی من شد
دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود نگاهی به من كرد
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و خش خش گام تو
سالهاست تكرار ميدهد آزارم
و من همچنان غرق اين پندارم
كه چرا باغچه ما سيب نداشت
"حميد مصدق"

نميدونم چرا شاعر حسرت ميخوره چرا خدا رو شكر نميكنه كه خونه اونا يه باغجه نداشت كه توش سيبم باشه چرا خدارو شكر نميكنه كه باغبون اون روز ديده كه اون سيب و كنده چرا خدارو شكر نميكنه كه دختر از ترس سيب و انداخته و رفته چرا فكر نميكنه ماندگاري اين شعر به خاطر اينكه نتونسته با دختري كه ازش خوشش اومده بوده دوست شه شايد اگه سيب مال خود پسر بود اگه همسايه نميديدش اگه دختر از ترس فرار نميكرد الان اين عشق پاك هم ديگه وجود نداشت شايدم تبديل شده بود به نفرت من خدارو شكر ميكنم كه اين اتفاق افتاد و اونا هيچ وقت ديگه نتونستن همو ببينن عاشق شدن خيلي راحته و اصلا سخت نيست عاشق موندن سخته و از اون سخت تر تظاهر به عاشق بودنه تظاهر به دوست داشتنه از تظاهر متنفرم تظاهر ديگه جائي براي صداقت نذاشته تو تظاهر گم شديم تو اين همه ترديد سالهاست كه ترديد شده همدممون شده تمام زندگيمون از همه خسته كننده تر عشقاي پوچ و تو خالي اين روزگاره كه خستم كرده يا بهتر بگم خستمون كرده عشقايي كه مثل آتش ميمونه ولي فقط چند هفته هنوز 1 ماه نشده ميفهميم كه ما فكر ميكرديم خوشبخترين عالميم از ما عاشق و معشوق تر تو دنيا نبوده ديگه حتي ليلي و مجنونم قبول نداريم اصلا فرهاد كي بود شيرين كي بود؟ولي فكرمونم اشتباه بوده خسته شدم از اين همه اشتباه مگه ظرفيت آدم چقدره؟ تا كي؟تا كجا؟به چه قيمتي ؟
به قيمت از دست دادن تمام ارزشها و عقايدي كه كل عمرمونو صرف به دست آوردنشون كرديم خودمون تمام هستيمونو ميديم كه هويتمونو ازمون بگيرن خدايا التماست ميكنم از امروز به بعد منم بذار تو حسرت نداشتن سيب تو حسرت يه عشق پاك كه فكر ميكنم الان دقيقا تو اين همه حسرت دارم غرق ميشم خدايا اگه يه روز يكي ازم سيب خواست كمكم كن كه نتونم براش فراهم كنم راحتتر بگم كمكم كن ديگه هيچ وقت گرفتار اين عشقاي تو خالي نشم
ممنونتم خدا جون




چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود
